اگه می خوای داستان بشنوی برو ادامه مطب

چند روز قبل یه پسرپولداری اومد به قصر ماآمد انگارواسه ازدواج با خالم گیر کرده بودیم چی بیگیم
همش دوست داشت با خالم ازدواج کنه البته منو دوست داشتخالم اصلاً دوست نداشت


باش ازدواج وقتی به خالم گفت جوابش نه بود مادرم گفت اگه دوست داری ازدواج کنی چرا باساشا

 

ازدواج نمی کنی من گفتم باشه حرفی ندارم فردا مراسم عروسی در کیلیسا جنش خواهیم گرفت